-
تاریخ: 1401/11/1 ساعت: 15:36
ديشب خوابت را ديدم ، صبح با خودم فكر ميكردم تو چقدر بي ارزش هستي كه حتي نمي توانم از تو متنفر باشم . + تاریخ دوشنبه بیست و نهم بهمن ۱۳۹۷ ساعت 23:37 نویسنده نارنج | Adblock test (Why?)
١
-
تاریخ: 1397/8/29 ساعت: 23:24
سطح انرژي ام چند برابر شده ،نيمه هاي شب آن چنان سر حالم كه فكر مي كنم از ابتدا هيچ احتياجي به خواب نداشته م ..و فقط از سر عادت هميشگي خودم را به خواب مي زدم. حس سبكي دارم . حس سرخوشي دارم . حس زندگي دارم . ماه بعد از ماه گرفتگي روشن تر است ...
هامون
-
تاریخ: 1396/6/3 ساعت: 23:47
"إنسان از آن چيزي كه بسيار دوست مي دارد ، خود را جدا مي سازد . در اوج تمنا نمي خواهد .دوست مي دارد اما در عين حال مي خواهد كه متنفر باشد . اميدوار است ، اما اميدوار است اميدوار نباشد .همواره به ياد مي آورد اما مي خواهد كه فراموش كند . " + من تك تك اين كلمات را زندگي كرده ام ... هيج توصيفي براي اين ز...
6
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:40
سرت را روی سینه ام بگذار تا بگویم این قلب نیست که می زند ، اسب هایی توی سینه ام می دوند. صدای پای اسب ها را می شنوی ؟ HOME| EMAIL| PROFILEMOzHgaN آرشــیو تیر ۱۳۹۶خرداد ۱۳۹۶اردیبهشت ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶بهمن ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵مرداد ۱۳۹۵تیر ۱۳۹۵خرداد ۱۳۹۵اردیبهشت ۱۳۹۵فروردین ۱۳۹۵اسفند ۱۳۹۴بهمن...
7
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:40
خدایا.. نمی تونم پیش بینی کنم سال بعد این موقع کجای این دنیام، اصلا هستم یا نه، روزهای سختی پیش رو دارم ،کمکم کن ! + تاریخ شنبه ششم خرداد ۱۳۹۶ ساعت 20:27 نویسنده نارنج |
8
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:40
سرت را روی سینه ام بگذار تا بگویم این قلب نیست که می زند ، اسب هایی توی سینه ام می دوند. صدای پای اسب ها را می شنوی ؟ HOME| EMAIL| PROFILEMOzHgaN آرشــیو تیر ۱۳۹۶خرداد ۱۳۹۶اردیبهشت ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶بهمن ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵مرداد ۱۳۹۵تیر ۱۳۹۵خرداد ۱۳۹۵اردیبهشت ۱۳۹۵فروردین ۱۳۹۵اسفند ۱۳۹۴بهمن...
9
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:40
از شانس و اقبال خوب یا بدم همه چیز مثل قصه ها شده که نمی شود برای کسی تعریف کتی و نگاه عاقل اندر سفیه اش را نبینی ! بر منکرش لعنت، تعریف نمی کند هیچ بنی بشری برای دیگری این حرف ها را .رسم نرسیدن را گره زده به این راه . دمش گرم وسط این همه خوشبختی نباید گله ای بکنم .گفته است این درد که درد نیست من هر...
::
-
تاریخ: 1396/5/27 ساعت: 14:40
سرت را روی سینه ام بگذار تا بگویم این قلب نیست که می زند ، اسب هایی توی سینه ام می دوند. صدای پای اسب ها را می شنوی ؟ HOME| EMAIL| PROFILEMOzHgaN آرشــیو تیر ۱۳۹۶خرداد ۱۳۹۶اردیبهشت ۱۳۹۶فروردین ۱۳۹۶بهمن ۱۳۹۵آذر ۱۳۹۵مهر ۱۳۹۵شهریور ۱۳۹۵مرداد ۱۳۹۵تیر ۱۳۹۵خرداد ۱۳۹۵اردیبهشت ۱۳۹۵فروردین ۱۳۹۵اسفند ۱۳۹۴بهمن...
210
-
تاریخ: 1395/7/29 ساعت: 2:46
و من فرار می کنم از فکر کردن به تو مثل رد کردن آهنگی که خیلی دوسش دارم خیلی...
206
-
تاریخ: 1395/7/18 ساعت: 11:58
دوست داشتن یک مرحله ی عجیب و سخت دارد به اسم "رها کردن" . همه ی ادم ها از این مرحله نمی گذرند . حتی ادم هایی که انتخاب می کنند از کسی یا چیزی که عمیقا دوسش دارند بگذرند .دلایل متفاوتی دارند ..نمی توانم خیلی دقیق از سختی اش بنویسم . دارم این مرحله را پشت سر می گذارم . بعضی شب ها از خودم می پرسم آیا ف...
197
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:55
یاد گرفتم بی جا فوضولی نکنم و سوال نپرسم.. ولی دلم بیش از اندازه شور میزنه.. امیدوارم فردا اتفاق خوبی بیوفته..
198
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:55
داشتم فکر می کردم ،زندگی تا آخر عمرم می تونه منو شگفت زده کنه؟یا فقط جوونی و دهه بیست و سی این شکلیه؟ میدونی باید منتظر بدترین اتفاق ها باشی تو دل خوشی. باید منتظر بهترین انفاق باشی وسط نا امیدی..زندگی همیشه یه جوره جدیدی غافلگیرت می کنه، به روشی که خودت خبر نداری..
199
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:55
ترک آهنگ رسیده به چیزهایی که ضبط کردم! باورم نمیشه ..واقعا باورم نمیشه..
200
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:55
م بعضی از ما آدم ها همیشه دوست داریم آدم های جدیدی رو کشف کنیم، باهاشون صمیمی بشیم، مارو وارد دایره ی شخصی خودشون بکنن، بتونیم فتحشون کنیم و بعد دیگه هیچ جذابیتی برا ما ندارند..درست باید چندماه یا چند وقت بگذره که اون آدم به نظر ما کسل کننده بیاد و از معاشرت باهاش خسته بشیم..ابتدای قضیه که دست و پا ...
201
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:55
دنیای عجیبیه دنیای دخترها.. دخترها می تونن مختو از کار بندازن حتی تویی که همیشه عاقلی.. کشف می کنی.. یکی یکی.. میدونم چه جوریه.. ولی میدونم از یه جایی به بعد وایمستی و از خودت می پرسی خب که چی؟ ی.. میگم دخترها آدم های جالبی اند.به خصوص اگه بدونی برات نمی میرن، این داستان هارو حفظم.. دنیای دخترها خیل...
202
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:55
داشتم پیمانه های برنج را در قابلمه می ریختم که دلم هوای مامان بزرگ را کرد، با این که همین دیشب مثل همیشه خانه ی ما بود، ولی دل است دیگر . ناهار که آماده شد، زنگ زدم گفتم من ناهارم و میارم اونجا با هم بخوریم. تعجب کرد پرسید ماشین داری؟ گفتم نه راهی نیست که. تمام مدتی که اونجا بودم طوری نیگام می کرد ک...
204
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:54
صدام میزنه مامان و بعد به طرز مشکوکی صداش قطع می شه،با عجله گوشی و قطع می کنم میرم تو اتاقش می بینم کل دستاش خونیه ، شیشه کمدشو شکسته و با تیکه هاش دست های خودشو بریده، بغلش می کنم میارمش رو مبل، میرم الکل و پنبه میارم دستاش و پاک میکنم ، گریه می کنه، جوری که میخوام براش بمیرم، زخماش عمیق نیست ولی د...
205
-
تاریخ: 1395/6/28 ساعت: 23:54
قول دادم که برم..به خودم قول دادم که برم برای همیشه..